خرید بک لینک
به نام خدا

سلام ؛ امیدوار هستم عالی باشید.

دیشب خیلی خیلی ناراحت بودم خیلی گریه کردم. از سردرد زیادی خوابیدم. صبح مامان بیدارم کرد که پاشیم بریم بیرون... منم دیدم بابا تو حمام داره دوش می گیره، گفتم عمرا اگه فرصت کنم منم دوش بگیرم. پس من امروز نمیام...

و گرفتم خوابیدم.اما صدای درس خوندن بلند علی باعث شد از جام بلند شم برم جای بابا بخوابم. بابا هم اومد منو با لگد بیدارم کرد که پاشو بریم... منم یه راست رفتم دوش گرفتم و سریع اومدم بیرون لباس پوشیدم. تو این بین علی رو هم راضی کرد که بریم دردر... خلاصه حرکت کردیم اما من تو راه همش خوابم میومد و لذت نمی بردم... نمی تونستم بخوابم هم... هیچی دیگه وقتی رسیدیم پارک ملت زنجان، من تو ماشین دراز کشیدم و خانواده محترم رفتند ناهار خوردند. البته قبلش هم یه سر رفتیم دانشکده پیراپزشکی و بهداشت... و این که چرخی هم تو بازار زنجان زدیم... خلاصه که خوابم میومد و تو ماشین هم نتونستم بخوابم و با همون وضع رفتیم گاوازنگ...تو گاوازنگ یه ذره دراز کشیدم و بعدش منم به زور ناهار خوردم و یکم سرحال شدم. کلا آب و هوای گاوازنگ خیلی خوب بود و حالم خوب شد تقریبا اما تهش مجبور شدم برای رفع سردردم یه قرص ژلوفن بخورم. این قرص قوی رو شاید برای بار 4 -5 تو عمرم داشتم می خوردم. کلا اهل قرص نیستم و بزرگترین خلافم کدئین هست اونم سالی یک برگ...

امروز زهرا هر بچه ای رو می دید، اونو می زد... خیلی خشنه... منم تو بازار گاز گرفت... خیلی درد داشت...

پیرمردا خیلی باحال بودند...

وقت نماز یه عصا جلو در مغازه می ذارند و می رن نماز..

بعد این که امروز دو تا پیرمرد دعوام کردند... کلا فهمیدم که نباید ازشون دلخور شد... نباید از بابابزرگ دلخور می شدم...

از گاوازنگ که دیدن کردیم، یه سر هم رفتیم مزار شهدای گمنام ... سد کوچیک گاوازنگ رو هم دیدیم. و برگشتیم تاکستان...

یه مسئله عجیب...

امروز دو لیوان بیشتر چایی نخوردم. سردردم فکر کنم از اون بود... نه از گریه های دیشب بود... ت

مجوز برای ساخت خونه تو گلشهر کاظمیه زنجان رو هفته بعد می دن...


برچسبها: گاوازنگ

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:41 توسط فاطمه |

برچسب: نویسنده: بهنام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 15:29

صفحه بندی